فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
287
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
كه مرتكب نشده بود تُهمت زد . جانَبَ - مُجَانَبَةً و جِنَاباً [ جنب ] هُ : در كنار او راه رفت . الجَانِب - ج جُنَّاب : نافرمان ، بيگانه ، - ج جَوَانِب : پارهء تنِ آدمى ، ناحيه و جهت طرف ، سوى ، اسبى كه ميان دو پاى او فراخ باشد ؛ « هُوَ ليِّنُ الجَانبِ » : فلانى آرام و نيك سيرت است ؛ « هُوَ رقيقُ الجانِب » : او نازك دل و خوش برخورد است ؛ « عزيز الجانِبِ » : او با جذبه و نيرومند است ؛ « إلى جانِبِه ، بِجانِبِهِ » : نزديك به او ؛ « مِنْ جانِبِهِ » : از سوى او ؛ « على جانبٍ عظيم من الأَهميَّة » : پُر اهميت ، آنچه كه داراى اهميتى بزرگ است ؛ « حَفَضَ لَهُ جانِبَهُ » : از او دلجويى و با او مُلاطفت كرد ؛ « أَمِنَ جانِبَهُ » : از او نترسيد و در امان شد ؛ « وَضَعَهُ جانباً » : آن چيز را از خود دور كرد ، آن را اهمال كرد . الجَانِبَانِ - دو طرف ، مترادف ( الطرَفَانِ ) است . الجَانِح - ج جَوَانِح : جانب و كنار هر چيزى ؛ « جائِحُ البنايَة » : كنارهء ساختمان . الجَانِحَة - واحد ( الجَوَانِح ) است . الجَانِرِك - ( ن ) : درخت گلى است كه ميوه مىدهد . اين واژه تُركى است . جَانَسَ - جِنَاساً و مُجَانَسَةً [ جنس ] هُ : همانند و همسانِ او شد . جانَفَ - جِنَافاً و مُجَانَفَةً [ جنف ] أَهلَهُ : از خانوادهء خود كناره گيرى كرد ، از آنها به علت خشمى كه داشت جدا شد . الجَاني - ج جُنَاة و أَجْناء و جُنَّاء [ جني ] : گُناهكار ، جنايتكار . الجَانِيَة - ج جَوَانٍ و جانِيَات : مؤنث ( الجاني ) است . الجَاه - . [ جوه ] : بزرگى و عزت و شرافت . الجَاهَة - [ جوه ] : مترادف ( الجَاه ) است . جَاهَدَ - مُجَاهَدَةً و جِهَاداً [ جهد ] : در آن كار كوشش كرد ؛ « جاهِدوا في اللَّهِ حقَّ جهاده » : در راه خدا بكوشيد و جهاد كنيد ، - العدوَّ : در دفاع از دين با دشمن جهاد و پيكار كرد . الجَاهِد - فا ؛ « جَهْدٌ جاهِدٌ » : كوشش بسيار همچنانكه گفته مىشود ؛ « ليلٌ لائِل و شعرٌ شاعِر » : شبى بسيار تاريك و شعرى بسيار خوب ، آرزومند و دلباخته . جاهَرَ - مُجَاهَرَةً و جِهَاراً [ جهر ] بالقراءَة : با صداى بلند قرائت كرد يا آن چيز را خواند ، - هُ بالشيءِ : آن چيز را بر وى آشكار كرد و پنهان ننمود ؛ « جاهَرَهُ بالْعَداوَة » : با او دشمنى را آشكار كرد ، - القومَ بِالأَمْر : در آن كار بر آن قوم چيره شد . الجَاهِز - آماده ، مُهيّا . الجَاهِشة - گروهى از مردم . جاهَلَ - مُجَاهَلَةً [ جهل ] هُ : با او تجاهُل كرد ، به او ناسزا گفت . اين واژه ضد ( جَامَلَ ) است . الجَاهِل - ج جُهَّل و جُهَّال و جُهَلَاء و جُهْل و جُهُل و جَهَلَة : نادان ، بيسواد ، احمق . الجَاهِليّ - نسبت به ( الجاهليّة ) است . الجَاهِلِيَّة - حالت جهل و نادانى ، بُت پرستى كه در ميان اعراب قبل از اسلام وجود داشته است . جَاوَبَ - مُجَاوَبَةً [ جوب ] هُ : پاسخ سؤال او را داد ، با او گفتگو و مُحاوره كرد . جَاوَدَ - مُجَاوَدَةً [ جود ] هُ : در كَرَم و بخشندگى با او مفاخرت كرد . جاوَرَ - مُجَاوَرَةً و جِوَاراً و جُوَاراً [ جور ] هُ : همسايهء او شد ، نزديك منزل وى سكونت كرد ، به وى مسكن داد ، - المَسجِدَ : در مسجد معتكف شد . الجَاوَرْس - ( ن ) : گياهى است داراى برگهاى پهن و دانههاى گِرد و سفيد كه در سرزمينهاى گرم كِشت مىشود . بعضى از انواع آن داراى مواد قندى است و گونهاى ديگر در ساختن جاروب به كار مىرود . جَاوَزَ - مُجَاوَزَةً و جِوَازاً [ جوز ] المكانَ : از آن مكان گذشت ؛ « جاوَزَ الثَلَاثِين منَ العُمر » : سِنَّ او از 30 سال گذشت ، - الرَّجُلَ : به آن مرد اجازه داد ، - عَنِ الذَّنب : از آن گناه چشم پوشيد و درگذشت . جاوَلَ - مُجَاوَلَةً [ جول ] هُ : او را دور راند . جَأَبَ - - جَأْباً : كسب مال كرد ، گِل سُرخ به او فروخت . الجَأْب - ج جُؤُب : گِل سُرخ كه با آن رنگ كنند ، فراخ و ستبر ؛ « فلانٌ جأْبُ الصَّبر » : فلانى پُر تحمل و بسيار شكيبا در كارها است ، - ( ح ) : شير . جَأَرَ - - جَأْراً و جُؤَاراً الى اللَّه : به درگاه خدا با صداى بلند دُعا كرد ، به سوى خدا زارى كرد . جَأَشَ - - جَأْشاً قلبُه : دل او از شدت اندوه يا ترس مضطرب شد . الجَأْش - ج جُؤُوش : سينه ، قلب ؛ « رابطُ الجَأْشِ » : مرد شجاع ؛ « ثابِتُ الجَأْش » : مرد شجاع و پُرتوان . الجُؤْجُؤ - ج جَآجِئ [ جأجأ ] : قسمت جلوى كشتى ، - مِنَ الطَّائِر : سينهء پرنده . الجُؤْذُر - ج جَآذِر [ جذر ] ( ح ) : گوسالهء وحشى . جَبَّ - - جَبّاً [ جبّ ] هُ : آن چيز را بُريد ، قطع كرد ، بر او چيره شد ، - جَبَاباً النَّحْلَةَ : بر روى درخت نخل خُرما گَرد نرى پاشيد . الجُبّ - ج أَجْبَاب و جِبَاب و جِبَبَة [ جبّ ] : چاه گود ، گودال . جَبَا - - جَباً و جَبْواً و جَبْياً و جَبْوَةً و جَبَاوَةً الخراجَ [ جبو ] : آن ماليات را جمع كرد ، - الماءَ في الحَوض : آن را در حوض ريخت و پُر كرد . جَبَى - - جِبَايَةً [ جبي ] : مترادف ( جَبَا ) است . الجَبَا - ج أَجْبَاء [ جبو ] : حوضى كه در آن آب براى شتران ذخيره كنند . جَبَّى - تَجْبِيَةً [ جبو ] : به هنگام سجده دستهاى خود را بر روى دو زانو يا بر روى زمين نهاد . الجَبَّار - ج جَبَابِرَة : سلطهگر ، متكبِّر ، مُتَمَرِّد ، طُغيان گر ، چيره ، از صفات خداوند متعال است ، - ( فك ) : اسم صورت فلكى جوزاء است كه در اين صورت مجاز است ؛ « طَلَعَ الجَبَّارُ » : جبار يعنى فلك جوزاء درآمد ،